خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
176
أخلاق الأشراف ( فارسى )
صحبت شيخكان و زاهدان - كه در بهشت باشند - و از روى ترش ايشان به يمن اين سيرت آسوده باشد ؛ هر جا شيخكى را بيند گويد : گر تُرا در بهشت باشد جاى * ديگران دوزخ اختيار كُنند « 1 » ، بدين دليل ديّوث سعيد الدارين باشد . امّا اينجا نكتهيى وارد است « 2 » : اگر سائلى پرسد كه اين جماعت يعنى اكابر ديّوث چون بواسطهء صحبت شيخكان از بهشت متنّفراند ، و به دوزخ نيز به عدد هر شيخكى كه در بهشت است هزار قاضى و نوّاب « 3 » و
--> - كس كه توبهاش پذيرفته نمىشود و در او خير و كرم نيست وارد بهشت نمىشود . در زبان فارسى غالبا قوّاد و ديّوث را به معنى همديگر به كار مىبرند ، امّا در حقيقت با هم فرق دارند : قوّاد ، دلّال محبّت است و كسى است كه واسطهء شهوترانى ديگران است ؛ امّا ديّوث مردى است كه دربارهء زن خويش بىغيرت است . عبد الجليل قزوينى آرد ( النقض ، 83 ، ارموى ) : « هر كسى كه يكى از زنان مصطفى ( ص ) يا ديگر انبيا را تهمت نهد ملحد و كافر و ملعون باشد . . . از بهر آنكه رسول ( ص ) را ديّوث گفته باشد . » ( 1 ) . اين بيت از سعدى است ، - كليّات ، « گلستان » ، 137 ، باب پنجم « در عشق و جوانى » ، و بيت اوّل آن چنين است : كس نيايد به پاىِ ديوارى * كه بر آن صورتت نگار كُنند گر تُرا در بهشت باشد جاى * ديگران دوزخ اختيار كُنند ( 2 ) . در اينجا پس از « وارد است » ، كلمهء « سؤال » در اصل نسخهء ما آمده است . امّا با بودن كلمهء « نكتهء » پيش از آن ، لازم نمىنمايد . ( 3 ) . نوّاب ، صيغهء مبالغه ( از نائب ) ، بسيار نيابت كننده ( غياث ) ، جانشين حاكم يا والى . نوّاب ج نائب است . و در متن به هر دو شكل مىتوان خواند ؛ اينجانب صورت جمع را ترجيح دادهام . عنوانى بوده است كه در ايران به شاهزادگان ( و حتّى گاه به خود شاه ) اطلاق مىشده - بويژه در دورهء صفويّه و قاجاريّه . مثلا « نوّاب اشرف » دربارهء شاه اسمعيل به كار رفته است « در راه به خدمت نوّاب اشرف رسيده . . . » ( عالمآراى شاه اسمعيل ، نقل از فرهنگ -